Thursday, May 19, 2005

نه خبری نیست

اتفاق مهمی نیافتاده . تنها این روز ها کمی بیشتر
خسته ام و نمی توانم به خوبی زندگی کنم.نه اصلا
خبری نیست . در این روزها به هیچ چیز نمی شود
تکیه کرد

Saturday, March 19, 2005

روز نو

سال 84 هم آمد . يك سال پر از اتفاقات بد و خوب طي شد و بلاخره
سال ديگه اي با اتفاقات ذيگه اي در حال شروع است. نميدانم بايد شروع
سال جديد را تبريك گفت يا نه..... فكر مي كنم در سال جديد تصميم هاي
خوبي براي وبلاگم داشته باشم

Sunday, March 13, 2005

پايان

در اين روزهاي آخر سـال باز هم به ياد كودكي هايم افتادم. يك نوستالـژي غم آلـود. اي كاش
دوباره برگردد آن روزهـاي شكوهمنـد و دوباره سبزها و بوي عيـدي ها و جوانه هـاي تنهـا
درخت سيب حيـاط خانـه مان.چقـدر شيـرين بود آن روزها و ديگر از آن خبـري نيست.همـه
چيـزتمام شـده و سـالي نو در راه است.اگـر مي تـوان چشمها را بست و در سـال جـديـد هـم
منتظـر هيچ اتفاقي نمانـد. ميتـوان دوباره چشم به راه زلـزله اي جديد يا سيل و طوفان وتمام
عذابهاي الهي كه در قرآن از آنها نام برده شده ماند.حتي مي توان با اندكي جسارت و جرئت
بيشتر دست به خودكشي زد. سال جديد ميآيد بي آنكه لبخندي بر لب داشته باشيم و به همديگر
بگوئيم سـال نو مبارك .من فكـر ميـكنم تمام اينـروزها مثل يك بختك افـتاده رويـم و قدرت
برخاستن را از من گرفته. بهر حال ناگزير بايد گفت ؛سال نو مبارك؛

Wednesday, March 02, 2005

خسته ام

این روزها عادی و بی سر و صدا ما را می جوند وهمه ی این اتفاق زیر سایه ی عقربه های ساعت است که می افتد . در واقع هولناک ترین قضایا در کمال خونسردی پیش می رود.پس باید منتظر فرود ضربه بود

Friday, February 25, 2005

کمی زود:کمی دیر

تقریبا یک ماهی می شود که چیزی ننوشته ام. خب طبیعی ترین بهانه فرصت نداشتن است.اما
اتفاقات : 21 بهمن یکدفعه برف آمد و راههای شمال را بست. تا دو هفته تمام راهها بسته بود و
آب و برق هم قطع .بیش از500 نفر هم در زیر برف یخ زدند. درست دو روز بعد مسجدارگ
آتش گرفت وبیش از صد نفر مردند.4 اسفندهم زلزله ای در زرند کرمان بیش از هزار کشته باقی
گذاشت. اما ماجرا چیست؟ ما نسلی وا مانده و بی دلیل ایم . واقعا چه شده که اینگونه سنگوار
خیره خیره می نگریم ویارای هیچ حرفی سخنی حتی قطره ی اشکی نیست.ما در زندگی مردگان
بسیاری دیده ایم وتحمل این زخمها چندان برایمان دشوار نیست . تاریخ ما را سخت حان تر از این
بار آورده ما شکوه تمدنی بزرگمان را در برگ های همین عجوز هزار داماد گذاشته ایم و به امروز
قدم گذارده ایم و حالا شاید تاوان روز های گذشته را با اندوه باز پس می دهیم. شاید

Wednesday, January 26, 2005

یک شعر

(1
این جنگل
این آسفالت
این رودخانه
این هم پیاده رو
حالا تا دلت بخواهد خیابان هست و
نوارهای ممتدی که ما را تا سر حد گم شدن پیش می برد
فقط نمی دانم نوازش دستانت اگر نبود
حالا چرا در این همه خیابان من گم شدم
(2
آدمها را تو یهتر از من میشناسی و
پنجره های باز را و
تمام کوچه ها و خیابانهایی را که از آن میگذریم
شاید برای ترس از گم شدن است که دستهایت را می فشارم
........اما
در بسته این آخرین خانه را ناگشوده با قی گذاشتی و
آدمها را و
پنجره هارا و
تمام کوچه هایی را که از آن میگذشتیم
.......نه
حتما برای ترس از گم شدن بود که دستهایت را می فشردم
(3
چیزی تغییر نکرده است
باور نمیکنی اگر
پس این شعرها حتما دروغ می گویند
فقط این روزها
کمی بیشتر سیگار میکشم و
برای خندیدن اصلا فرصت نمی کنم

Tuesday, January 25, 2005

من وتاریخ

یک ماه میگذرد از آخرین باری که چیزی نوشته ام.حالا هم می خواهم کمی در باره نگرانی های اینروزهایم چیزی بنویسم.تاریخ تاریخ
این متعفن جاوید.وقتی به گذشته می نگریم جز حقارت باری ناگزیر چیزی پیدا نیست. با آنکه همواره نگریستن به گذشته را رغت بار می دانستم اما وقتی به ناگزیر در گذشته پرسه می زنیم جز نگرانی و اندوه توشه این راه پر عفن نیست.من از گذشته ای که هیچ نقشی در آن نداشته ام واقعا شرمسارم واین بسیار مایوس کننده است واندوهبارهم